تبليغاتX
و آغوشت اندک جایست برای زیستن...
دختــــــــــــر ماه و پســــــــر خاک

 

در جایی ستاره تنهاست. اما اینجا ماه و ستاره است... این است تفاوت در عکس در زندگی.

 یعنی اینقدر تفاوت؟؟؟ جواب چیست؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

 

 

 

این وبلاگ مخاطب خاص داره...!!!

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

     باز آمدم از چشمه خواب

  کوزه تر در دستم

مرغانی میخوانند

نیلوفر وا میشود

کوزه تر بشکستم

در بستم

در ایوان به تماشای تو بنشستم...

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 
از کفشهایم فهمیدند کجا بودم

پنجره و درها را قفل زدند...

حتی کفشهایم را پنهان کردند

نیازی به آنها نیست...

آنها نمیدانند که من سوی تو پرواز می کنم...

 

سفر بهت خوش بگذزه .

سوغاتی...

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

 

 بوسه يعني وصل شيرين دو لب.بوسه يعني خلسه در اعماق شب

 

"”بر گونه ی تو این بوسه ی پر حرارت را می نهم چونان مهری از پایداری عشقم"”

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

 

آب هست

.

خاک هست

                                  جوانه خواهیم زد

  

                                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱سال پیش اولین نوشته رو دختر ماه نوشت. درست یادمه زمانی که پیشنهاد وب مشترک رو مطرح کردیم.

من بلد نبودم, اصلاٌ نمیدونستم باید چکار کنم. اگه نگاهی به آپ های اول من بندازین کاملاٌ متوجه میشید که چه ناشیانه عمل کردم... مثلاٌ 4تا آپ رو همزمان انجام میدادم. که دختر ماه گفت بابا چه خبره, بذار یک مدت بگذره... کلی دعوام کرد(شوخی کردم). در کل خواستم بگم وب دختر ماه 1ساله شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت.من پایان یک آغاز بودم.من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم.من به انتهای خود رسیده بودم.به انتهای مهر.به انتهای بودن ها.من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم.به او که پاک است و مقدس.به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد ؛همراه من آمد.همراه این شکست خورده ی جسور.زخم هایم را التیام بخشید.قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت.با تمام گناهانش.تکیه گاه من شد.پناهگاهی برای این نفس بریده.او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت.خطاهایم را بوسید.ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...نمی توانم بنویسم.نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم.نمی توانم بنویسم..از احساس..ازشب..از مهر..از او..اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم؛ بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد.بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از قلب شکسته بنویس.. بنویس تا شاید خاکستر دست هایم هدیه ای برای جبران خوبی هایش شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 
 

                                           باز شد آسمان ابری
ابرها گریان و آسمان خندان
گردبادی در این نزدیکی است
باد می وزد و می کند از جا
گلهای یاس مهربان و درخت کاج سرسبز را
و درختان بی سرپرست را
باز گویا امشب دل آسمان آمده به درد
که اینگونه می شکند دل ابرها و درختان و گلها را
من ندانم که آسمان زچه آمده به تنگ
اما دانم که دل من هم چیزی بیشتر از آسمان خوش نیست
دل من هم می خواهد شروع به باریدن کند
و اشکها که نمادی از دل تنگ من است
می چکد بر روی گونه های من
و می سوزاند این دل غمگین را
باز گوی ای ابر بهاری
شرح این دل غمناکت
اما
او مثل همیشه خاموش است


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

 

اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي

و سرفصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي

اي كه همچو ساحل آرامي بودي در درياي طوفاني دلم

و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني ا ز امواج

حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا

كه مرا به تو نياز است

غمها بر من حمله ور

كشتي همه بر گل نشسته

نگاه ها خسته

صداها چون كابوسي از همهمه

بيا كه وجودت همچون مرحمي بر اين دل تنگ است

و همچون ساحلي ست براي كشتي غم زده ام

بيا كه نگاهت همچون چراغي ست در دنياي ظلماني بي كسي

و صدايت لالايي شبانه ام

بيا كه صبر همنشين مرگ است

 

 

آنكس كه گفت براي تو مُرده ام

 

 

دروغ گفت ،

 

 

من راست گفته ام كه براي

 

 

تو زنده ام.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

قسم

           به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...

              به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...

                    به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...

                    به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...

            به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...

                                            توئی ... آخرین نگاهم

عشق زندگی است.

عشق هرگز خطانمی کند،

وزندگی، تازمانی که عشق هست، به خطا نمی رود.

بسیار عشق ورزیدن ، یعنی برای ابد زیستن.

حتی اگر کالبدهای شما به خاطر خداوند سوزانده شود
اگر عشق نداشته باشید
هیچ ارزشی نخواهد داشت
هیچ...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

دیشب از خاطره ی آینه ها

می گذشتم ز دل کوچه تنهایی خویش

اشک دریا که از ابر چکید،

باد آرام وزید

برگ زردی رقصان از سر شاخه پرید

زیر نور مهتاب ساکت کوچه شکست

تو به من گفتی دوست خانه عشق کجاست؟

خانه عشق؟!!

برد اندیشه مرا تا ته درد

مست در پرتو ماه

چشمها دوخته بر روشن آب

دست بردم به دل خاک سیاه

بال نیم سوخته ی پروانه آمد از خاک برون

اشک افتاد ز شمع تر چشم

ناله مرغ شب از جان برخاست

                                         خانه عشق کجاست؟

تو مپندار كه خاموشي من شده برهان فراموشی من...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

جنوب را نشان می دهد می پرسم
- ببخشید، قطب شمال از این ور است؟
مهربانانه پاسخ می دهد:
- بله، زیاد نمانده است
و من چون خیلی بهش اعتماد دارم، کره ی زمین را دور می زنم و پس از پیمودن حدود دو سوم محیط کره زمین به قطب می رسم.
اینجا خیلی سرد است. دلم برایش تنگ شده است. قصد بازگشت دارم اما می دانم محیط زمین چهار سوم خودش نیست.
داد می زنم:
- کسی اینجا هست که به من بگوید نزدیک ترین راه به استوا از کدام سمت است؟
صداهایی می آید:
- شمال، رفیق
- جنوب نزدیک تر است اما
- مشرق گرمتر است ولی
- مغرب را پیشنهاد می کنم
حس می کنم همه شان دروغ می گویند. یادم می آید در استوا هم همه دروغ می گفتند. حیف که اینجا فقط کمی بیش از آن مقداری که حدس می زدم سرد است.

ولی بازم دوستت دارم...

من نیز محتاج لبخندی با مهر هستم اما...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

در گذرگاه نگاه تو من چگونه دست دعا دراز کنم

در پس پلک من  همه فرصت انتظار و انتظار و انتظار

تو همان دو چشم منی

تو همان يلدا ترين شب منی که زود سحر شدی

زمزمه های مرا فقط دو چشم منو شانه های بيقرارم می دانند 

راستی هيچ خبر از آن گذرگاه داری؟

در گذرگاه نگاه تو من مانده ام و غربت و شبهای کشدار زمستان

من امشب را فراموش نخواهم کرد انگار با تو بودم

حضورت کاملاْ محسوس بود.........

چشم انتظار باش...........

 

   من يا تو....

يلدائيان چه شد امشب

 تو با آن طلوعت مرا زيادم برده ای

تو و آن دزد ديده نگاه کردنت

من و خون جگر خوردنم

تو و آن زمزمه های محراب دل

من و بيداد شبانه ام

تو مرا زيادم برده‌اي اي يک نگاهت همه عمرم

تو همان مانده در نوک مژگان نگاهم

من همان مانده در انتظارت

شبو ها و شاپرکهای حياطمان ديشب تا سحر......

تو هميشه با منی مثل نفس....

 دنباله دار ترين شب عمرم تقديم تو

                          ای عابر پس کوچه های بارانی......

 

يلدا، ميلاد خورشيد
تو شمع فروزنده و گيتی شب يلدا

يلدا، يا شب چله ي بزرگ درازترين شب سال است. از فرداي يلداست كه خورشيد متولد مي شود. در اين مفهوم ، شب يلدا، در واقع شب تولد خورشيد است. از اينجا مي توان به معناي واژه ي "يلدا" پي برد

يلدا كه واژه اي است سرياني به معني مولود است. از سده ي چهارم ميلادي كه كنستانتين ، امپراطور متعصب و يك سونگر در رم به پادشاهي رسيد تلاش كرد ميترائيسم را از بين ببرد و در نتيجه در تقابل ميان مسيحيت و ميترائيسم ، مسيحيان بخشي از آداب و سنن ميترائيسم را پذيرفتند و آن را با مذهب نو درآميختند. از جمله يلدا در مفهوم مولود يا تولد مهر در سنت مسيحي به تولد مسيح تبديل شد

ميترائيسم ابتدا مذهب دريانوردان بوده است. شايد به اين دليل پيروان اين آيين معابدشان را در كنار رودخانه ها مي ساختند. در معماري كليساها تاثير از معماري معابد ميترايي آشكار است

پس از ظهور زرتشت ميترائيسم در ايران تضعيف شد و از آيين هاي آن تنها يلدا كه به مهر در مفهوم تولد خورشيد مربوط است به جاي ماند

چنين است كه از ديرباز ايرانيان در شب يلدا، يا در شب چله ي بزرگ دور هم جمع مي شوند و اين شب را جشن مي گيرند. در بلندترين شب سال هندوانه اي كه يادگار تابستان است و آجيل و ديگر تنقلات زينت بخش سفره پرمهر خانواده ايراني است. از فرداي اين درازترين و سياه ترين شب سال است كه خورشيد تولد مي يابد و در پهنه ي آسمان به جهان لبخند مي زند. سياهي و بي مهري به تدريج رنگ مي بازد و جاي خود را به روشنايي و مهر مي دهد

 

پ ن: یک سال از شبی میگذره که تو عمرم خالصانه نیت کردم و به طور عجیبی ازم فال گرفت.فالی که بارها تکرار شد.خیلی چیزها برام اثبات شد(حداقل برای خودم). شب خوبی بود شبی که دلشوره واسترس ول کنم نبود تا صبح. شب فراموش نشدنی بود و این رو مدیون خوبی ها و محبت کسی هستم که نه یک شب بلکه کل سال رو باید بیدار بمونم تا همیشه طلوعش رو ببینم.این معنی یلدای منه نه این که پای کرسی بشینم و مادر بزرگ از قدیما قصه بگه که چیزی رو تو زندگیم عوض نمیکنه.اما امشب نگفتم برام فال بگیره چون میدونم حتماٌ برام میگیره...چون امشبم همون حال سال گذشته رو دارم و باز هم منتظرم...منتظر...

 

پ ن :امروز تلنگری خوردم, داشت اشکم در میومد نه از سرما بلکه از گرمای پسرکی که تو پارک هنرمندان تهران واکس میزنه... وای خدا چی بگم به خودت قسم نمیتونم بنویسم...چه آرزوها یی داره ...خدایا شکرت...شکرت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، ‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني. تو زيركي و مؤمن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد، ‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

قلب منی

برایم مهم نیست که دیگران راجع به من چی فکر می کنند و بعد چه می گویند،برایم مهم است که من راجع به دیگران چی فکر می کنم و بعد هیچ نمی گویم و خودخواهانه نیست،بر خلاف آنچه بسیاری فکر

می کنند، اگر می گویم من به تایید دیگران احتیاجی ندارم.

و

یک جمله زیبا که یک جوری به حرفهای من ربط داره

 

تقیۀ درد زیباترین نمایش ایمان است.


سردم است،بر روی قلبی فسرده ام

 

ها،کن!

 

ببین چگونه معجزه ی نفسهایت مرا میشکفت

 

من محبوبانه به تو فکر میکنم و می بالم

 

              وشب هنگام چون شعله ای از یک عشق میمیرم
+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

گلها خيانت نمي كنند

  
شب شد،خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق،به دنبال آفتاب
 آسمان را جستجو کرد
ناگهان
 ستاره اي چشمک زد!
 گل آفتابگردان ز خجالت پژمرد!!
گل ها خيانت نمي کنند

 

ظهرها گل آفتاب گردان
با لبخندی زرد ،سر بلند میکند
و شب ها
کبوتری میشود
مشکی
و تنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

باران عشق من ......


در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…

 

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…


نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…


باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند…

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

ابر چشمام پر ابر ای خدا

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط پسر خاک | 

میان دلتنگی هایم تو شناوری

   مثل باران،

   مثل تشویش هرروزه ام

   به دستهای تو که فکر می کنم

   در کنار دلتنگی هایم از همیشه

                              غریبه ترم

   در زیر پوستم انگار صدای غمگینی می دود

   دیوانه می شوم

   وقتی تو در من می باری

   و مثل تنفسی عمیق

   جاری می شوی

                  بر خستگی هایم.

 

 

دلم برای گریه کردن تنگ است

 

شبي  تا سحر  نجوا كردم با سارا

 

چشم دوختم و بر لبش بوسه زدم بر سارا

 

چشماني به زيبايي غزال تيزپا

 

اشك شوق ز گرمي لبانم بي تاب كرد سارا

 

سرخي گونه هايش چون گل سرخ عاشق

 

گرمي قلبش چون سرخي غروب سارا

 

ز دهانش عطر خوش يار مي آمد بر مشام

 

نفس گرم بود هم كلام من رند  دختري ز نام سارا

 

بدني آراسته ز هر چه دختر پاك ايرانيست

 

ز اندام و ظاهرش نديده ام ز چشم جز سارا

 

لبانش غنچه رز نشكفته بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط پسر خاک |