تبليغاتX
و آغوشت اندک جایست برای زیستن...
دختــــــــــــر ماه و پســــــــر خاک

 

این شعر نیست...کلام نیست...متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست...! این حقیقت است...حقیقتی افسانه‌ای که بارها افسانه‌ام با تو به حقیقت پیوست. از تو سرشار شد، از تو جانی دوباره گرفت...از نفس‌های گرم تو...از صداقت‌های گفتار تو...

 

از محک‌های بی‌دریغ تو سخت می‌ترسم...! سخت می‌هراسم که آتش شرمم را باور نداری...که اشکم را باور نداری...صدایم را به ورطای بودن‌ها عادت نداری..! بمان...

 

بمان با من بمان...!

 

می‌بینی، می‌شنوی دیگر من هرگز سکوت نکرده‌ام...! ساکن نمانده‌ام! و شب را در تلاوت روز خواندم...در ازای ماندنت، ماندم...ای سنگ صبور آتشکده، ای دل سخت تنهای من...! برایت شمع خواهم شد...آب می‌شوم...اشک می‌شوم...خاک می‌شوم ...! و بارانی‌ترین روزها می‌شوم...آفتابی می‌شوم...! سخت می‌شوم...نرم می‌شوم...! شوق می‌شوم...پاک می‌شوم...! همان گونه که می‌خواهی و تو پیش از این‌ها برایم خواسته بودی...! همان می‌شوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم...!

 

در افسانه نبودی، در آب نبودی، در ستاره نبودی، در خاک نبودی، در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی‌پایان تو...! در کش‌مکش‌های گفتن‌های تو، در آتشکده این دل به زنجیر در آمده‌ی تو...! باز تداعی، تکرار شد...صداقت، گفتار شد...حماقت نیست؛ عشق است...و عشق است و دوست داشتن...! نه در دست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت‌های تو!

 

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل...در این پندارم که میایی، می‌مانی...می‌شنوی تمام سخن‌های نا‌گفته‌ام را...! و در دل سخت و تاریک شب، به رویاها می‌روی...بی من، تنها با یاد من...اسم من...کلام من...! و باز هیچ نمی‌گویی و باز می‌روی! من اینک گفتم ناگفته‌ام را، سرّ و رازم را...!

 

حال تو بگو از هر آنچه می‌خواهی...! که باشم...! که نبودن‌هایم را در این، در این تنهایی تو به جستجو نشینم را...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی، بخواه...! این هیچ نخواستن‌های تو دل مرا عجب می‌شکند...خرد می‌کند...له می‌کند...! بگو با من از من، با من از خود، با من از ماندن بگو...!

 

با من از شمارش نفس‌هایت...!

 

 

                                                               

 

             

 

 

 

نمی‌خوام يه روزی بهم بگی: «تو هيچ ‌كاری نكردی كه بخوای به خاطرش شرمنده باشی.» و من هم بهت بگم: «هيچ‌كاری نكردم، به خاطر همين شرمنده‌ام.»

كمک كن شرمنده نشم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط دختــــــــــر ماه | 
 
آغاز ارتباط با ماه
ارتباط با دختر ماه
آرشیو ارتباط با ماه
درباره دختــــــــر ماه و پســـــــر خاک
تنها می توانیم بگوییم: عاشق هستیم...عاشق هر آنچه در آن احساسی نهفته است...حرف های نگفته ی زیادی داریم ...خیلی زیاد...
" ماه اگر می دانست بیش و کم با تو شباهت دارد و چو بار می تابد خاطرات تو به من می تابد بی گمان؛ هر شب بستر تاریک مرا نور باران می کرد..."

آنچه بر دوستداران ماه گذشت
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
عاشقان ماه
دختــــــــــر ماه
پسر خاک
در نزدیکی ماه
نیمه تاریک ماه!!!
باران پاییزی
دختر نقاش
آفتابگردون
ساده باشیم
باد ما را با خود خواهد برد...
جسد
تابوت
عاشق دلداده( عسل عزیز )
مهرورز غریب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان