![]() |
![]() |
|
| دختــــــــــــر ماه و پســــــــر خاک |
|
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از آرزوهايت ترانه بسرايي ..... بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپرك هاي كنار بركه ميخندم..... بگذار شب ها رو با ستاره ها ی خاطرات شيرينمان شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشگي باشد ... بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آن هم عشقي آسماني در هم گره خورد... بگذار...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
با تو قدم زدن را آن قدر دوست دارم كه جای خانه برای عشقمان
جاده خواهم ساخت!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
كلماتم را در جوی سحر می شويم لحظه هايم را در روشنی باران ها تا برای تو شعری بسرايم روشن تا كه بی دغدغه بی ابهام سخنانم را در حضور باد اين سالک دشت و هامون با تو بی پرده می گويم كه تو را دوست می دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
آسمان ستاره دارد که من ندارم و من قلب دارم که آسمان ندارد و همین بهانه کودکانه کافیست برای یک عمر زندگی....
from nature and expresses her beauty in the manner of her talks, walks and looks. This perception of beauty, we can feel only by heart rather than eyes." زن زیباترین موجود در افرینش است.چون همه زیبایی ها را از طبیعت جذب می کند و زیباییش را از طریق گفتارش، رفتارش و نگاهش ابراز می کند.این درک زیبایی را می توانیم از طریق قلب احساس کنیم تا از طریق چشم. "The only thing that looks good on me is you." تنها کسی که برای من مهربان به نظر می رسد تو هستی. "Beauty is not seen through the eyes, rather the heart." زیبایی از طریق چشمها دیده نمی شود بلکه از طریق قلب دیده می شود. "Real love, proves beauty isn't always an outward appearance." عشق واقعی نشان می دهد که زیبایی ، همیشه چهره ظاهری نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
... وصدايی که سالها ست مرا با خود ميبرد تا اوج رفتن تو هر صبح بر پيشانی خسته ام ستاره ميکاری و من زير لب نام تو را هزار مرتبه زمزمه ميکنم ديشب که دفتر شعر و ترانه ام را بر بال خاطره دادم با چشمانی پر از التماس تو را تا آنسوتر از غم دنبال کردم و باز گفتی بيا بيا... تو بامن چه کرده ای که از يادم نمی روی
تب و تابی است در موسيقی آب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
شايد از همان وقت مال تو بودم که هنوز تو را نديده بودم زيرا که خاک مرا از ازل با مهر تو سرشتند. من اين را از همان دم دريافتم که نام تو را برای نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم تپيد؛ زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا به سوی خويش بخواند. يک روز نام تو را شنيدم وهمان دم نفس در سينه ام خاموش شد. دير زمانی گوش فرا دادم اما فراموش کردم جوابی بگويم. از آن دم بود که هستی من با تو در آميخت وگويی احساس کردم که برای اولين بار ندايی به گوش دلم رسيده. راستی آيا تو از اين اعجاز خبر داشتی؟ خبر داشتی که بی آنکه من تو را شناخته باشم با شنيدن نام تو دانستم که محبوب خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين کلمات تو اين گمان خود را به يقين پيوسته ديدم. پيش از تو روزهای عمر من با تاريکی و نااميدی می گذشت؛ تو زندگانی مرا با فروغ اميد روشن کردی. وقتی که صدای تو را شنيدم رنگ از رخم پريد وبی اختيار ديده بر زمين افکندم و در آن دم بود که نگا ه های خاموش ما ازهم بوسه ی عشق ربودند؛ من نام تو را درنگاهت خواندم و بی آن که از خود چيزی پرسيده باشم به خوبی پاسخ گفتم* اوست*
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
دلم هوای غربت و تنهايی را احساس می كند. كسی در ويرانه ی دل نيست كه دست مرا بگيرد و به سويی برساند. من ماندم و غربت و تنهايی در اين كوچه ی تاريک و پر از صداهای خاموش. كاش بودی و دستم را می گرفتی و با خود به نا كجا آباد می بردی به دهكده ای پر از عشق و دوستی؛ دهكده ای از جنس نور و شادی. كاش بودی... می آيی؛ آری می آيی. دلم آمدنت را در اين نزديكی ها نويد می دهد اما كی، تا كی بايد با صدای نويد دل تو را حس كنم. به كنارم بيا تا سر به روی شانه هايت بگذارم و از تنهايی هايم برايت بگويم؛ از نبودن هايت ؛ از... امشب هوای دلم بارانيست؛ هوای گريه دارد. كجايی كه هوای دلم را آفتابی كنی و هنگام ريزش اشک؛ دست محبت بر من بكشی و...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
اگه غروب بعد مرگم از تو پرسيدن كه ان بيگانه كه بود كه باتو مي زيست بگو بت پرستي بود از اقوام بت پرستان كه عشقش را ديوانه وار مي پرستيد وتا اخر دم حياتش مي گفت دوستت دارم...
آن دم است که تو از آن فقط به فکر کبوتر باشی!! داروگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ....توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو ..... صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز کمیل می خوانم ..... کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد.... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
از بهشت خبر می رسد که تو در ازل یک شاخه گل سرخ بودی که در همسایگی فرشته ها زندگی می کردی. یک روز فرشته ای زیبا گلبر گی از تو را به زمین آورد تا همه ی باغها رنگ و بوی تو را بگیرند. از فرشته ها خبر می رسد که تو زیباتر از همه ی گلزارهای ملکوت بودی و خدا تو را به زمین فرستاد تا هیچ خانه ای از مهربانی بی بهره نماند. از دلم خبر می رسد که تو را با کلمه های خاکی نمی توان نوشت و با دهانهای فانی نمی توان سرود و با دستهای تهی نمی توان تصویر کرد. از عشق خبر می رسد که تو عاشق ترین آفریده ی پروردگاری و بالاتر از ستارگان ایستاده ای تا کهکشانها حیرت زده تو را تماشا کنند. کاش می شد دوباره کودک بود و در دامان تو به دیدار بهشت رفت و در چشمهای تو زیباترین دریاچه های دنیا را دید و در شبهای پر از لالایی گیسوان تو به دنبال مهتاب دوید. مادرم، وقتی تو در کنارم هستی، خود را کودکی شاداب می بینم و دنیا را گهواره ای کوچک که با دستهای تو به این سو و آن سو می رود. وقتی به من نگاه می کنی، احساس می کنم از خورشید گرمترم و از پروانه ها بی قرارتر. همیشه در کنارم بمان، ای که از همه ی عالم به خداوند شبیه تری.
هر چند مدتی هست که من با مادرم صحبت نکردم و امشب براش هدیه نگرفتم و بهش تبریک نگفتم . باز این روز رو به تمام مادران تبریک میگم ... مری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
هیچ چیز بر زبانم، بر فکرم، بر ذهنم جاری نمی شود که تو را تفسیر کنم، تو بی نهایت خوبی و من قاصر از وصف تو، کاش همه می دانستند که تو چه گوهری، چه فرشته ای، چه نازنینی هستی. چیزی نمی گم و فقط این جملات را برایت می نویسم: ای کاش تو بتی بودی، ای کاش تو بتی بودی ... ای کاش تو بتی بودی ... بتی بودی از سنگ ... بتی که همواره در برابرم بر پای ايستاده ... ای کاش تو بتی بودی ... آنگاه همچون قطرات باران که فرو می ريزند و درختان را سيراب می کنند، ذره ذره می شدم و باران عشقم را بر سرت می باريدم ... ای کاش تو بتی بودی ... بتی پای در بند که هيچگاه ترکم نمی کند ... بتی که توان قدم برداشتن، رفتن و دور شدن را ندارد ... بتی که تنها از آن من است ... ای کاش تو بتی بودی تا عاشقانه می بوييدمت... از صبح تا به شب خيره ات می شدم ... ای کاش تو بتی بودی تا تنگ در آغوشت می گرفتم و شبهای تلخ تنهايی و بی کسی را با غلتاندن جويبار اشکم به پای تو به صبح های سياه بی کسی وصله می زدم ... ای کاش تو بتی بودی ... ای کاش تو بتی بودی ... اما ... اما نه ! تو بت نيستی ... هرگز بت نخواهی بود ... هرگز از سنگ نخواهی بود ... هرگز اسير دستان من نخواهی بود ... هرگز محکوم به ماندن نخواهی بود ... اگر بت بودی چگونه روی خدا را در پرتو چهره ات می ديدم و عاشقتر می شدم ؟ اگر بت بودی چگونه در نگاه گريزان سحرآميزت ذوب می شدم ؟ اگر بت بودی چگونه از قلب تپشناکت ترانه ی عشق می شنيدم ؟ اگر بت بودی چگونه از عشقت سرشار می شدم ؟عاشق سنگ هم مگر می توان شد ؟ نه ! همان بهتر که تو بتم نيستی گرچه می پرستمت ... همان بهتر که ققنوس آزاد و رهای منی ... همان بهتر که سراپا حياتی ... می پرستمت ... با تمام وجودم تو را می پرستم می دانم که تو تنها برای من هستی، می دانم که تو را روزی همیشه و هر لحظه خواهم داشت، می دانم و برای آن روزها انتظار می کشم ... امید و هستی وجود من؛ دوستــــــــــــــــــــت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
تنهــا غمگيــن نشسته با مـاه در خـلوت سـاكت شبــانگاه اشكـی به رخــم دويـد ناگـاه روی تــو شكفـت در سرشكـم، ديــدم كه هنــوز عاشقــم؛ آه...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
می توان رشته این چنگ گسست... این پستم برای تویی که ...
كلامت ترنم ريزش باران است بر برگ های سبز جنگل های شمال. برسفال های آن خانه محصور، در عطر بهارنارنج. من چون قاصدكی در نسيم كوی تو جاری می شوم. مستم از بوی بهار نارنج، عطر اقاقی، بوی خاک باران خورده. بوی جنگل های خيس. مستم از ترنم جادويی كلامت... با من بمان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
هميشه اين گونه بوده است. کسی را که خيلی دوست داری زود از دست می دهی. پيش از آنکه خوب نگاهش کنی؛ مثل پرنده ای زيبا بال می گيرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرين روزی که زمين به دور خود می چرخد و خورشيد از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرف هايت را به او نگفته بودی. هنوزهمه ی لبخندهايت را به او نشان نداده ای. هميشه اين گونه بوده است؛ كسی كه از ديدنش سير نشده ای زود از دنيای تو می رود. وقتی به خود می آيی كه حتی ردی از او در خيابان نيست. فكر می كردی می توانی با او به همه ی باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی. هنوز روزهای زيادی بايد با او به تماشای موج ها می رفتی. هنوز ساعت های صميمانه ای بايد با او اشک می ريختی. هميشه اين گونه بوده است. وقتی دور و برت پر است از نيلوفر های پرپر، خواب های بی رويا و آينه های بی قاب، وقتی از هر روزی بيشتر به او نياز داری، ناباورانه او را در كنارت نمی بينی. فكر می كردی دست در دست او خنده كنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی كرد. هنوز پيراهن خوشبختی را كامل بر تن نكرده بودی؛ هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی. هميشه اين گونه بوده است. او می رود؛ او كه برای هميشه می رود؛ آن قدر تنها می شوی كه نام روزها را فراموش می كنی؛ از عقربه های ساعت می گريزی و هيچ فرشته ای به خوابت نمی آيد. احساس می كنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط كرده ای. احساس می كنی كلمات لال شده اند؛ پل ها فرو ريخته اند؛ دست ها يخ كرده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی اگر او هنوز نرفته است؛ اگر هنوز بادی همه ی شمع هايت را خاموش نكرده است؛ اگر هنوز می توانی برای او يک چای بريزی و غزلی از حافظ بخوانی؛ قدر تک تک نفس هايش را بدان و به فرشته ای كه می خواهد او را از زمين به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشی ها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من مگير. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 تیر1385ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
آغاز ارتباط با ماه ارتباط با دختر ماه آرشیو ارتباط با ماه |
| درباره دختــــــــر ماه و پســـــــر خاک |
تنها می توانیم بگوییم: عاشق هستیم...عاشق هر آنچه در آن احساسی نهفته است...حرف های نگفته ی زیادی داریم ...خیلی زیاد...
" ماه اگر می دانست بیش و کم با تو شباهت دارد و چو بار می تابد خاطرات تو به من می تابد بی گمان؛ هر شب بستر تاریک مرا نور باران می کرد..." |
| آنچه بر دوستداران ماه گذشت |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| عاشقان ماه |
|
دختــــــــــر ماه پسر خاک |
| در نزدیکی ماه |
|
نیمه تاریک ماه!!! باران پاییزی دختر نقاش آفتابگردون ساده باشیم باد ما را با خود خواهد برد... جسد تابوت عاشق دلداده( عسل عزیز ) مهرورز غریب |
|
RSS
|