![]() |
![]() |
|
| دختــــــــــــر ماه و پســــــــر خاک |
|
مدادهای رنگی تو روزهای بیرنگم را رنگین کرد! بعد از تو رنگها خاطره شدند رنگی میخواهم به جای این همه خاطره رنگی به جای سفید به جای سبز٬ سیاه آبی٬ صورتی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
بيشتر از همه تو را دوست میدارم چشمانت را بيشتر از همه رنگها دوست میدارم گرمايت را بيشتر از همه فصلها سر بر سينهام میگذاری آن لحظه را بيشتر از همه لحظات... در آغوشم به خواب میروی آن شب را بيشتر از همه شبها... در چشمهای غمگينم خيره میشوی روحی را به آتش میکشی بیآنکه بدانی بيشتر از همه سوختنها اين را دوست میدارم در چشمانت گم میشوم در نفسهايت گم میشوم در لبهايت گم میشوم بيشتر از همه گم شدنها اين را... بر روی زانوانت جان میگيرم بيشتر از همه زندگیها اين را... با خندههايت میميرم بيشتر از همه مرگها اين را... دوست میدارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
چه بیمقدمه هیچ میشوی بیمقدمه هیچ میشوی دلم میخواهد باشی بیآنکه بمانی آخر تو تفسیر و تعبیر تمام معانی ذهنی منی از ازل تا ابد دریغ که قلب تنگم تاب این همه تو تاب این همه تو را ندارد پس بگو بگو که این قلب بینوا نبودنت را جای خالیت را آوار تنهاییم را چه کند؟ چه کند اگر نباشی؟ چه کنم اگر نباشی؟ گاهی میآیی جانم را با حقیقت وجودت به آتش میکشی و میروی نیستم میکنی با قداست روحت جان من، میدانم که قدرت ادراک بودنت را ندارم اما با بینهایت چشمهایت چه کنم؟! چه کنم اگر نباشی؟ چه کنم اگر نباشی آخر من محتاج نوازشهای روزانهات هستم عادت به معجزههای زیبایت دارم به بوی خوشت به طلوعهای عظیمت به دستهای مهربانت و این همه کفایت انتظار مرا نمیکند دلم شعشعههای سیمایت را میخواهد ای آنکه بیریا نفس ساده میکشی، شتاب کن! پن : نمیدونم امشب هم میتونه برام خاطرهانگیز بشه یا نه؟! اینکه بار دیگه وقتی به یاد یلدا بیافتم و فقط حس قشنگی بهم دست بده که هیچوقت دیگهای تجربش نکردم...اون سال شب یلدا نیت کردیم و حافظ رو باز کردم، اما امشب؟...بازم نیت میکنم...بازم منتظرم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
از محکهای بیدریغ تو سخت میترسم...! سخت میهراسم که آتش شرمم را باور نداری...که اشکم را باور نداری...صدایم را به ورطای بودنها عادت نداری..! بمان... بمان با من بمان...! میبینی، میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکردهام...! ساکن نماندهام! و شب را در تلاوت روز خواندم...در ازای ماندنت، ماندم...ای سنگ صبور آتشکده، ای دل سخت تنهای من...! برایت شمع خواهم شد...آب میشوم...اشک میشوم...خاک میشوم ...! و بارانیترین روزها میشوم...آفتابی میشوم...! سخت میشوم...نرم میشوم...! شوق میشوم...پاک میشوم...! همان گونه که میخواهی و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم...! در افسانه نبودی، در آب نبودی، در ستاره نبودی، در خاک نبودی، در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بیپایان تو...! در کشمکشهای گفتنهای تو، در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهی تو...! باز تداعی، تکرار شد...صداقت، گفتار شد...حماقت نیست؛ عشق است...و عشق است و دوست داشتن...! نه در دست قلب عروسکی بلکه در دستان محبتهای تو! در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل...در این پندارم که میایی، میمانی...میشنوی تمام سخنهای ناگفتهام را...! و در دل سخت و تاریک شب، به رویاها میروی...بی من، تنها با یاد من...اسم من...کلام من...! و باز هیچ نمیگویی و باز میروی! من اینک گفتم ناگفتهام را، سرّ و رازم را...! حال تو بگو از هر آنچه میخواهی...! که باشم...! که نبودنهایم را در این، در این تنهایی تو به جستجو نشینم را...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی، بخواه...! این هیچ نخواستنهای تو دل مرا عجب میشکند...خرد میکند...له میکند...! بگو با من از من، با من از خود، با من از ماندن بگو...! با من از شمارش نفسهایت...!
نمیخوام يه روزی بهم بگی: «تو هيچ كاری نكردی كه بخوای به خاطرش شرمنده باشی.» و من هم بهت بگم: «هيچكاری نكردم، به خاطر همين شرمندهام.» كمک كن شرمنده نشم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
در جایی ستاره تنهاست. اما اینجا ماه و ستاره است... این است تفاوت در عکس در زندگی. یعنی اینقدر تفاوت؟؟؟ جواب چیست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
این وبلاگ مخاطب خاص داره...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مهر1386ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر در دستم مرغانی میخوانند نیلوفر وا میشود کوزه تر بشکستم در بستم در ایوان به تماشای تو بنشستم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
از کفشهایم فهمیدند کجا بودم
پنجره و درها را قفل زدند... حتی کفشهایم را پنهان کردند نیازی به آنها نیست... آنها نمیدانند که من سوی تو پرواز می کنم... ღ
سفر بهت خوش بگذزه . سوغاتی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 شهریور1386ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
"”بر گونه ی تو این بوسه ی پر حرارت را می نهم چونان مهری از پایداری عشقم"” |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط پسر خاک |
|
|
مینويسم٬ همه اين بینوشتنها را. مینويسم همه دردها را. مینويسم برای تو٬ مینويسم. تمام آن لحظاتی را كه بی تو سر كردم. بی تو میرفتم٬ تنها و برای تو٬ مینويسم. همانطور كه بخواهی٬ همانطور كه تو بخوانی٬ چون تو خود خواستی كه حرفهايم را با تو قسمت كنم. مینويسم از همه روزهای دلتنگی٬ از همه روزهای بیكسی٬ از همه روزهایی كه حتی سلامی نبود٬ حتی احوالپرسی مختصری٬ كه من به همه اينها راضی بودم. مینويسم برايت٬ چه باشی٬ چه نباشی٬ چه بخوانی٬ چه نخوانی٬ من فقط مینويسم. تمام سفيدها را برايت سياه میكنم. تمام نقطهها را به سر خط میبرم و برايت مینويسم. مینويسم فقط برای تو٬ مینويسم. من شبهنگام زير پتوی چارخانه صورتیام میخزم٬ چشمها را میبندم تا تو را پيدا کنم. تو همين حوالی هستی٬ چه فکرت ته خط باشد٬ چه يک نقطه. تو مهمان رويای شبانه منی٬ برای نقطه پايان تنهايی تو تنها اسمی بودی كه صدا كردم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط دختــــــــــر ماه |
|
|
آغاز ارتباط با ماه ارتباط با دختر ماه آرشیو ارتباط با ماه |
| درباره دختــــــــر ماه و پســـــــر خاک |
تنها می توانیم بگوییم: عاشق هستیم...عاشق هر آنچه در آن احساسی نهفته است...حرف های نگفته ی زیادی داریم ...خیلی زیاد...
" ماه اگر می دانست بیش و کم با تو شباهت دارد و چو بار می تابد خاطرات تو به من می تابد بی گمان؛ هر شب بستر تاریک مرا نور باران می کرد..." |
| عاشقان ماه |
|
دختــــــــــر ماه پسر خاک |
| در نزدیکی ماه |
|
نیمه تاریک ماه!!! باران پاییزی دختر نقاش آفتابگردون ساده باشیم باد ما را با خود خواهد برد... جسد تابوت عاشق دلداده( عسل عزیز ) مهرورز غریب |
|
RSS
|